محبت خدا
گنجشك به خدا گفت:
لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگيم،
سرپناه بي كسيم بود؛ طوفان تو آن را از من گرفت.
كجاي دنياي تو را گرفته بودم؟
خداوند فرمود: ماري در راه لانه ات بود، تو خواب بودي
به باد گفتم لانه ات را واژگون كند، انگاه تو از كمين مار
پر گشودي!
چه بسيارند بلاها كه از تو بواسطه محبتم دور كردم
و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي
نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 6:1 موضوع | لينک ثابت
شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها كرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من گفت تنها و غريب است ببين با غربتش با من چه ها كرد تمام هستيم بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كردو او هرگز شكستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا كرد "
نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 5:58 موضوع | لينک ثابت
" خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده. بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم. هرجا آزردگي است ، ببخشايم . هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . هرجا تاريكي است ، روشنايي و هرجا غم جاري است ، شادي نثاركنم. الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم . بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم . پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدي مي يابيم. "
نوشته شده توسط در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 7:18 موضوع | لينک ثابت
روزي روزگاري زني در کلبه اي کوچک زندگي ميکرد. اين زن هميشه با خداوند صحبت ميکرد و با او به راز و نياز ميپرداخت.. روزي خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به ديدار او بيايد. زن از شادماني فرياد کشيد، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادماني به استقبال رفت اما به جز گدايي مفلوک که با لباسهاي مندرس و پاره اش پشت در ايستاده بود، کسي آنجا نبود! زن نگاهي غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانيت در را به روي او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتي بعد باز هم کسي به ديدار زن آمد. زن با اميدواري بيشتري در را باز کرد. اما اين بار هم فقط پسر بچه اي پشت در بود. پسرک لباس کهنه اي به تن داشت، بدن نحيفش از سرما مي لرزيد و رنگش از گرسنگي و خستگي سفيد شده بود. صورتش سياه و زخمي بود و اميدوارانه به زن نگاه ميکرد! زن با ديدن او بيشتر از پيش عصباني شد و در را محکم به چهار چوبش کوبيد. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشيد غروب کرده بود که بار ديگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پيش رفت و در را باز کرد...
پيرزني گوژپشت و خميده که به کمک تکه چوبي روي پاهايش ايستاده بود، پشت در بود. پاهاي پيرزن تحمل نگهداشتن بدن نحيفش را نداشت. و دستانش از فرط پيري به لرزش درآمده بود. زن که از اين همه انتظار خسته شده بود، اين بار نيز در را به روي پيرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلايه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادي!
نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 4:13 موضوع | لينک ثابت
روزی مردی خواب عجیبی دید.دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، و آن ها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت.باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:شماها چه کار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است،ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد باعجله از فرشته پرسید:شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:بسیار ساده،فقط کافیست بگویند:خدایاشکرت
نوشته شده توسط در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 5:4 موضوع | لينک ثابت
من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....
تا ابد هر جا که هستم
نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 5:51 موضوع | لينک ثابت
کوهنورد
داستان درمورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالهاآماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مردهیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باورداری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیداکردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و اوفقط یک متر از زمین فاصله داشت
نوشته شده توسط در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 5:22 موضوع | لينک ثابت
اثباتي ساده براي وجود خدا !
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد
نوشته شده توسط در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 9:33 موضوع | لينک ثابت
عاشقان عیدتان مبارک ( عید سعید فطر مبارک )
نوشته شده توسط در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 9:30 موضوع | لينک ثابت

پائیز می آید...
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید..
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید
نوشته شده توسط در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 7:37 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY